تبليغاتX
ღ روزهای بی خاطره ღ
یه سلام گرم یه سلام خورشیدی و صاف واسه همراهان عزیزم

این روزها حس عجیبی دارم

کودکی تموم شد

 دلم میخواد این شعر استاد امین پور رو تقدیم کنم به شما

 

هزار خواهش و آیا
هزار پرسش و اما
هزار چون و هزاران چرای بی زیرا
هزار بود و نبود
هزار شاید و باید
هزار باد و مباد
هزار کار نکرده
هزار کاش و اگر
هزار بار نبرده
هزار پوک و مگر
هزار بار همیشه
هزار بار هنوز ...
مگر تو ای همه هرگز
مگر تو ای همه هیچ
مگر تو نقطه ی پایان
بر این هزار خط ناتمام بگذاری
مگر تو ای دم آخر
در این میانه تو
سنگ تمام بگذاری

***

 

واقعا شاید تو سنگ تمام بزاری دراین میانه

 

هفتاد پشت ما از نسل غم بودند
ارث پدر ما را ، اندوه مادرزاد
از خاک ما در باد ، بوی تو می آید
تنها تو می مانی ، ما می رویم از یاد

درود بر روان پاک استاد امین پور

دست حق نگهدارتون

 

+ نوشته شده در  جمعه چهاردهم تیر 1387ساعت 2:55  توسط واله | 
 

ناودانها شر شر باران بی صبری است


آسمان بی حوصله ، حجم هوا ابری است


کفشهایی منتظر در چارچوب در


کوله باری مختصر لبریز بی صبری است


پشت شیشه می تپد پیشانی یک مرد


در تب دردی که مثل زندگی جبری است


و سرانگشتی به روی شیشه های مات


بار دیگر می نویسد : " خانه ام ابری است "

                                                                *

 

چشم ها پرسش بی پاسخ حیرانیها


دستها تشنه ی تقسیم فراوانیها


با گل زم سر راه تو آذین بستیم


داغهای دل ما ، جای چراغانیها


حالیا دست کریم تو برای دل ما


سرپناهی است در این بی سر و سامانیها


وقت آن شد که به گل حکم شکفتن بدهی


ای سرانگشت تو آغاز گل افشانیها


فصل تقسیم گل و گندم و لبخند رسید


فصل تقسیم غزل ها و غزل خوانیها


سایه ی امن کسای تو مرا بر سر بس


تا پناهم دهد از وحشت عریانیها


چشم تو لایحیه ی روشن آغاز بهار


طرح لبخند تو پایان پریشانیها

+ نوشته شده در  پنجشنبه ششم تیر 1387ساعت 23:9  توسط واله | 
رفتم به کنار رود


سر تا پا مست


رودم به هزار قصه میبرد ز دست


چون قصه درد خویش با او گفتم


لرزید و رمید و رفت و نالید و شکست


در ساغر ما گل شرابی نشکفت


در این شب تیره ماهتابی نشکفت


گفتم به ستاره خانه صبح کجاست


افسوس که بر لبش جوابی نشکفت


طشت بزرگ آسمان از لاجورد صبحدم لبریز


اینجا و آنجا ابر چون کف های لغزنده


رها بر آب


آویخته بر شاخه های سرو


پیراهنم مهتاب


همچون شهاب میگذرم در زلال شب


از دشت های خالی و خاموش

 
از پیچ و تاب گردنه ها قعر دره ها


نور چراغها چون خوشه های آتش


در بوته های دود


راهی میان ظلمت شب باز میکند


همراه من ستاره غمگین و خسته ای


در دور دست ها


پرواز میکند


نور غریب ماه


نرم و سبک به خلوت آغوش دره ها


تن میکند رها


بازوی لخت گردنه پیچیده کامجو


 بر دور سینه هوس انگیزه تپه ها


باد از شکاف دامنه فریاد میزند


من همچون باد می گذرم روی بال شب

 
در هر سوی راه


غوغای شاخه ها و گریز درخت هاست


با برگ های سوخته با شاخه های خشک


سر مکشند در پی هم خارهای گیج


گاهی دو چشم خونین از لای بوته ها


مبهوت می درخشد و محسور می شود


گاهی صدای وای کسی از فراز کوه


در های و هوی همهمه ها دور می شود


ای روشنایی سحر ای ‌آفتاب پاک


ای مرز جاودانه نیکی


من با بمید وصل تو شب را شکسته ام


من در هوای عشق تو از شب گذشته ام


بهر تو دست و پا زئده ام در شکنج راه


سوی تو بال و پر زده ام در ملال شب

 

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه ششم تیر 1387ساعت 22:56  توسط واله | 

بی رنگی

اگر نه رنگ ،
اگر نه چشمواره های تنگ بود
کدام خاره سنگ بود
که تاب آبگینه دیدنش نبود ؟
کدام کرم پیله بود
که بال ِ در هوای گل پریدنش نبود ؟
کدام خار و سبزه و گیاه زرد بود
که آفتاب گردان
نبود ؟
کدام شبنم و حباب
کدام سایه و سراب
که آفتاب سرمدی نبود ؟
کدام گل
گل محمدی نبود ؟


غزل تقویم ها

عمری به جز بیهوده بودن سر نکردیم
تقویم ها گتند و ما باور نکردیم
در خاک شد صد غنچه در فصل شکفتن
ما نیز جز خاکستری بر سر نکردیم
دل در تب لبیک تاول زد ولی ما
لبیک گفتن را لبی هم تر نکردیم
حتی خیال نای اسماعیل خود را
همسایه با تصویری از خنجر نکردیم
بی دست و پاتر از دل خود کس ندیدیم
زان رو که رقصی با تن بی سر نکردیم

+ نوشته شده در  دوشنبه سیزدهم خرداد 1387ساعت 15:31  توسط واله | 
نه گندم و نه سیب
آدم فریب نام تو را خورد
از بی شمار نام شهیدانت
هابیل را که نام نخستین بود
دیگر
این روزها به یاد نمی آوری
هابیل
نام دیگر من بود
یوسف ، برادرم نیز
تنها به جرم نام تو
چندین هزار سال
زندانی عزیر زلیخا بود
بتها ، الهه ها
و پیکر تمام خدایان را
صورتگران
به نام تو تصویر می کنند
نام تو را
روزی تمام غارنشینان
بر سنگها نوشتند
و سنگها از آن روز
جنگل شدند
امروز هم
از کیمیای نام تو
این واژه های خام
در دستهای خسته ی من
شعر می شوند
من در ادای نام تو
دم می زنم
شعرم حرام باد
اگر روزی
تا بوده ام
جز با طنین نام تو
شعری سروده ام !

نام تو نام مجنون
نام تو بیستون
نام تو نام دیگر شیرین
نام تو هند
نام تو چین است
و شاعران عاشق
در عهد جاهلیت
ویرانه های نام تو را می گریستند
نام تو نام دیگر لیلا
نام تو نام دیگر سلماست
نام تو نام اهرام
نام تو باغهای معلق
نام تو فتح قیصر و کسری است
نام تو
رازی نوشته بر پر پروانه هاست
گلها همه به نام تو مشهورند
آیینه ها
از انعکاس نام تو می خندند
در کوچه های خاطره باران
وقتی که خوشه های اقاقی
از نرده های حوصله ی دیوار
سر ریز می کنند
و در مشام باد عطر بنفش نام تو می پیچد
نامت
طلسم " بسم " اقاقیهاست
بی نام تو جذام خلاء
ده کوره ی جهان را
خواهد خورد
نام تو چیست ؟
غوغای رودخانه ی همسایگی است
وقتی به شیب دره
سرازیر می شود
نام تو روستاست
شبها که سقف خواب مرا
قورباغه ها
هاشور می زنند
وقتی که طبل تب را
پیشانی تفکر و تردید
می کوبد
نام تو شیشه
نام تو شبنم
نام تو دستمال نسیم است
نام تو چیست ؟
لبخند کودکی است
که با حالتی نجیب
لب باز می کند
که بگوید :
" سیب "
نام تو نور
نام تو سوگند
نام تو شور
نام تو لبخند
لبخند
در تلفظ نامت
ضرورتی است !
نامی برای مردن
نامی برای تا به ابد زیستن
نامی برای بی که بدانی چرا
گاهی گریستن
فهرست کوچکی
از بی شمار نام شهیدان توست
پیغمبران
به نام تو سوگند خورده اند و شاعران گمنام
تنها به جرم بردن نام تو مرده اند
زیرا که نام کوچک تو
شرح هزار نام بزرگ خداست
زیرا
هزار نام خدا
زیباست !
+ نوشته شده در  دوشنبه سیزدهم خرداد 1387ساعت 0:1  توسط واله |